خیلی کوتاه در طاق بستان
جمعه گذشته یعنی 8 اسفند 92 نهار رفتیم طاق بستان ![]()
مامان جون و دایی سعید هم باهامون بودن ![]()
حدود ساعت 11 اونجا بودیم اولش هوا خوب بود اما بعد ازکمی ابر اومد و خیلی سرد شد ![]()
بخاطر همین خیلی نموندیم زود نهار خوریم و برگشتیم ![]()
دیگه نشد از منظره های اونجا عکس بندازم ![]()
چندتا از تو عکس انداختم که در ادامه مطلب میذارمشون ![]()

داشتی به بابایی کمک میکردی که زودتر منقل رو آتیش کنین

کار بابا رو قبول داری یا نه ![]()

یه گربه از دور دیدی رفتی به سمتش من موندم چطور نترسیدی ![]()

در طول نهار همش فکر گربه بودی میگفتی به اونم غذا بدین هرچند تقریبا اندازه خودمون از غذا سهم داشت![]()

فقط این 2 عکس رو از جایی که نشسته بودیم اتداختم

هرچند خیلی کم اونجا بودیم ولی باز خوب بود
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



خیلی کوتاه در طاق بستان
